درس خارج اصول 95-96 جلسه 31

بسم الله الرحمن الرحیم

دلیل دیگر که بعضی از بزرگان از جمله مرحوم نائینی ذکر می­کنند دلیل نقضی است. اگر وصف معتمد بر موصوف باشد دارای مفهوم است. مانند «اکرم زیدا العالم» که می­فرماید اگر در اینجا قائل به مفهوم شویم، جایی که وصف معتمد بر موصوف نیست، در مفهوم لقب هم قائل به مفهوم شویم. چون این دو با هم عناوینی هستند که از باب اجمال و تفصیل با هم مرتبط هستند. مانند «اکرم الانسان» معتمد بر موصوف نیست. چون انسان یک موضوع مجمل است. یعنی کدام انسان؟ انسان عالم معلوم نیست. انسان فقیه معلوم نیست. اجمال دارد. اما این اجمال، اجمال از مفصلی است که عبارت است از حیوان ناطق. و یا در مثال «اکرم الفقیر» اجمال از یک مفصل است. یعنی «اکرم الانسان الفقیر» یا «اکرم العالم» یعنی «اکرم الانسان العالم». در این جا اجمال و تفصیل بین جایی است که وصف معتمد بر موصوف باشد. مثل «اکرم الانسان الفقیر»  و جایی است که وصف معتمد بر موصوف نباشد. مثل «اکرم الفقیر».

بنابراین اگر قائل شویم وصف معتمد بر موصوف مفهوم دارد، باید بگوئیم وصف معتمد بر غیر موصوف است و در جای که مفهوم لقب باشد هم مفهوم دارد. و تالی باطل است، چون لقب را کسی نمی­گوید مفهوم دارد و این کشف از این می­کند که قضایای وصفیه تنها سقوط حکم به هنگام سقوط موضوع است. اما متعرض انتفاء عند الانتفاء نیست. به عبارتی اگر موضوع نباشد، از حکم هم دیگر خبری نیست. دیگر متعرض انتفاء عند الانتفاء وصف نمی­شود. در اینجا حکم ساقط می­شود به واسطه سقوط موضوع. و این دلیل نقضی است برای کسانی که قائلند وصف مفهوم ندارد.

دلیل سوم دلیل حلی است که مرحوم خوئی در اجود التقریرات مرحوم نائینی بیان می کند که وصف مفهوم ندارد.

قیود بر دوقسم است: افرادی و ترکیبی.

در ما نحن فیه کسانی که قائلند وصف مفهوم ندارد، می­خواهند جملات شرطیه را از وصفیه جدا کنند. در جملات شرطیه مانند «ان جائک زید فاکرمه» مجی و عدم مجی به اکرام بر می­گردد. به عبارتی قید برای جمله است. اما در قضایای وصفیه قید برای مفردات است نه جملات. مانند «اکرم زیدا العالم» قید عالم برای زید است. ممکن است کسی اشکال کند که شما چرا در جملات شرطیه قائل به مفهوم هستید، ولی در وصفیه قائل به مفهوم نمی­شوید؟ چون در جملات شرطیه قید برای جمله است، اما در وصفیه قید برای مفردات است.

بعد مرحوم خوئی می فرماید قیودی که بر می­گردد به مفاهیم، افراد این قیود راجع به موضوع حکم است، نه برای خود حکم. موضوع حکم همیشه رتبه­اش مقدم بر خود حکم است. قیدی که مربوط به موضوع است رتبه آن قبل از حکم است. پس در همه قیود افرادی مانند «اکرم العالم العادل» و «اکرم زیدا العالم» قید و مقید، هر دو رتبه شان مقدم بر حکم است. هم عالم وهم عادل رتبه شان مقدم است. یعنی اول باید باشند تا حکم بر آنها بار شود. به عبارتی تقدم وجودی بر حکم و حکم بر موضوع مقید، حمل می­شود. یعنی در اینجا مطلوب جمله «اکرم العالم العادل» سقوط عند سقوط است. با رفتن موضوع حکم هم می­رود. وقتی عالم عادل نباشد، حکمی نیست. چون موضوعی وجود ندارد تا حکم باشد.

اما قیودی که برای جملات ترکیبی است، در این جا دو مبنا وجود دارد. اختلاف نظر است میان مرحوم نائینی و مشهور علما که آیا «قیود به واجب بر می­گردد یا به وجوب؟ به ماده بر می­گردد یا به نسبت؟» مشهو قائلند قید بر می­گردد به نسبت یا به وجوب. مرحوم نائینی می­فرماید قید بر می­گردد به ماده. این ماده است که نسبت داده شده است. یعنی واجب نه وجوب.

مبنای مرحوم نائینی این است نسبت در اثر آلیت است. چون نسبت وجود فی نفسه ندارد، موضوع و محمولی باید وجود داشته باشد تا نسبت معنا پیدا کند. و قید رجوع می­کند به ماده­ای که نسبت داده شده، نه خود نسبت. یعنی به متعلقی که تحت نسبت قرار گرفته است که همان واجب است.

مسلک مرحوم نائینی

این قیود راجع به جمله در عرض نسبت وارد می­شود برآن ماده. این تقیید در رتبه متاخر از موضوع است. چون بعد از رتبه موضوع، ماده یعنی متعلق تحت وجوب می­شود مقید، یعنی باز هم رتبه موضوع مقدم بر حکم است. اما در مسلک مشهور خود آن نسبت می­شود مقید. قید بر می­گردد به حکم. به عبارتی قید بر می­گردد به وجوب، نه ماده. که بنا بر هر دو مسلک مرحوم نائینی و مشهور تقیید در رتبه بعد از موضوع است. یعنی اول موضوع بعد تقیید، تبعا حکم هم بعد است.

مساله بعدی این که مرحوم نائینی می­خواهند بگویند مفهوم متوقف است بر این که حکم مقید شود، نه موضوع مقید شود جای مفهوم. حکم «وجوب اکرام» مقید باشد نه موضوع مقید باشد. اگر حکم مقید شد معنای تقیید حکم، انتفاء خود حکم است، درمورد انتفاء قید. یعنی وقتی قیدی نباشد حکمی هم وجود ندارد. درجملات شرطیه این گونه بود. مانند «ان جائک زید فاکرمه» مجی زید نباشد حکمی هم نیست.

مرحوم نائینی می­فرمایند مفهوم متوقف بر تقیید حکم است، نه موضوع حکم. اما در ما نحن فیه تقیید به موضوع به مفردات بر می­گردد. نه به حکم به جملات ترکیبیه.

بنابراین فرق بین جملات شرطیه و جملات وصفیه این است که در جمله شرطیه قید ناظر بر حکم است. فلذا دارای مفهوم می باشد. ولی در وصفیه قید ناظر بر موضوع حکم است، فلذا مفهوم ندارد. به عبارتی دیگر در جمله وصفیه قید ناظر بر مفردات است، موضوع از بین می رود، موضوع که از بین رفت حکم هم از بین می رود.

پس جمله شرطیه با سه شرط مفهوم دارد.

اول: حکم مقید شود. در مثال اکرام مقید شد به مجی زید.

دوم: مقید سنخ حکم است نه شخص حکم. چون به ارتفاع شخص حکم منتفی نمی­شود.

سوم: شرط منحصره باشد.

این سه شرط باید وجود داشته باشد، تا جمله شرطیه دارای مفهوم باشد. آن زمان دلالت می­کرد بر انتفاء عند الانتفاء، یعنی انتفاء اکرام به انتفاء مجی زید است. چون تقیید، حکم مولوی است، نه عقلی. یعنی مولی قید را اخذ کرده در حکم. مانند: «ان جائک زید فاکرمه»، یعنی اگر مجی زید باشد اکرام است، و الا اکرام نیست. فلذا حکم مولوی است نه عقلی.

اما در مفهوم وصف یکی از ارکان فوق نباشد وصف مفهوم ندارد در مفهوم وصف حکم مقید نشد بلکه در این جا خود موضوع مقید است موضوع مشروط است انتفاء حکم به انتفاء موضوع است وحم در مفهوم وصف برخلاف جمله شرطیه عقلی است.وقتی موضوع منتفی شد به تبع آن حکم هم منتفی می شود واین به حکم عقل است نه به حکم مولوی.

بنابراین وصف نمی­تواند مفهوم داشته باشد

وجه افتراق مفهوم وصف و مفهوم شرط: در مفهوم وصف رکنی از ارکان وجود ندارد و آن قید و شرط است که باید راجع به حکم باشد. قید و شرط ناظر بر مفردات موضوع است و با رفتن موضوع حکم هم می رود.

دانلود فایل صوتی از طریق بارکد

[QR size=”150×150″ link=”yes”]http://www.m-h-mokhtari.com/wp-content/uploads/2018/11/osoul-95-31.mp3[/QR]

دانلود پی دی اف از طریق بارکد

[QR size=”150×150″ link=”yes”]http://www.m-h-mokhtari.com/wp-content/uploads/2018/11/osoul-95-31.pdf[/QR]

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *