درس خارج اصول 96-97 جلسه17

بسم الله الرحمن الرحیم

 درس خارج اصول جلسه هفدهم

 بیان شد حق این است که استصحاب جزء اصول است. مرحوم آخوند و علما دیگر از جمله مرحوم امام فرمودند استصحاب جزء اصول است.

 بحث این است اگر استصحاب جزء امارات باشد، آیا جانشین قطع می شود یا خیر؟ گفتیم استصحاب اگر جزء امارات باشد قائم‌ مقام قطع طریقی، و قطع موضوعی طریقی (علی وجه الکاشفیت) است. چون استصحاب جزء اماره است، می تواند مصداق قطع باشد، نه این که قائم ‌مقام قطع باشد.

آیا استصحاب جانشین قطع موضوعی وصفی می شود یا خیر؟ همه علما فرمودند استصحاب جانشین قطع موضوعی وصفی نمی شود. چون ادله استصحاب این طور افاده می کند که مجعول قطع طریقی باشد تعبداً، یعنی تعبدا، در دلیل لا تنقض الیقین بالشک می گوئید یقین را ادامه بده. و این دلیل حجیت استصحاب، قاصر از این است که استصحاب را نازل منزل قطع موضوعی صفتی قرار دهیم. حتی ممکن است قائل به استحاله شویم بگوئیم نمی شود استصحاب جانشین قطع موضوعی صفتی شود، چون جمع بین لحاظین متنافین به وجود می آید. به دلیل این که لحاظ صفتیت اقتضاء می‌کند، ملاحظه کردن قطع را، بدون این که کاشفیت را ملاحظه کنیم. چون یک صفت نفسانی است، اماره به مانند قطع در این جا قطع موضوعی وصفی اقتضاء آن این است که ما قطع موضوعی وصفی را به عنوان قطع ملاحظه کنیم، منتهی بدون این که نظر به کشفیت داشته باشیم. اما لحاظ طریقیت از جهت کشف اقتضاء دارد ناظر باشد.

قطع موضوعی وصفی نظر به کشف ندارد و قطع موضوعی طریقی نظر به کشف دارد. به عبارتی لحاظ صفتیت لحاظ کشفیت نیست اما لحاظ طریقت لحاظ کشفیت است. فلذا مرحوم امام در کتاب تهذیب الاصول می فرمایند در مانحن فیه جمع بین دو لحاظ متنافیین است و محال است.

اما اگر استصحاب جزء اصول عملیه باشد همان گونه که حق مطلب همین است که استصحاب جزء اصول عملیه است. منتهی استصحاب عرش الاصول است.  در این جا اگر استصحاب جزء اصول عملیه باشد، قائم‌مقام قطع صفتی نمی‌شود، چون ادله استصحاب قاصر از تنزیل است. ولی استصحاب قائم‌مقام قطع طریقی می‌شود.

درمانحن فیه دو تنبیه مهم وجود دارد.

تنبیه اول: بر فرض این که استصحاب جزء اصول عملیه باشد. گفته شد اصول بر دو قسم است (محرزه وغیرمحرزه).

محرزه؛ برای مکلف احراز واقع می کند. مثل قاعده فراغ،قاعده تجاوز.

غیر محرزه؛ برای مکلف رفع تحیرمی‌کند.مثل احتیاط،برائت بنابراین که استصحاب جزء اصول محرزه باشد،اشکالی وجود دارد که اگر استصحاب جزء اصل عملی است چه طورجزء اصول محرزه است؟. چون اصل عملی برای رفع حیرت است واصول محرزه برای احراز واقع است. چون وقتی می گوئید محرز،محرزجزء طروق وامارات است وگفتیم استصحاب جزء امارات نیست. واگر این گونه باشد چه معنا دارد می‌گوئید استصحاب فرش الامارات است؟ یعنی امارات رتبه شان بالاتراست،استصحاب پائین‌ تراست. وامارات حاکم بر استصحاب می باشند.یعنی اگرچنان چه بین بینه و استصحاب تعارض باشد اماره حاکم است.چرا استصحاب در وقت تعارض فرش امارات است؟ وامارات حاکم بر استصحاب می باشند؟.

اشکال دیگر می گوئید استصحاب عرش الاصول است یعنی اگر امر دائر شود بین استصحاب واصل احتیاط ، استصحاب مقدم است چون عرش الاصول است مع الوصف چطور می توان گفت استصحاب جزء اصول محرزه است.

سوال

  استصحاب از طرفی جزء اصول عملیه است وعرش الاصول می باشد ازطرفی استصحاب نسبت به امارات فرش اصول است، چطوراستصحاب قائم مقام قطع طریقی وقطع موضوعی علی وجه طریقیت می شود؟

جواب

استصحاب نسبت به امارات فرش الاصول است منتهی نزدیک به امارات است وقتی امر دائرشود بین امارات و استصحاب،اما ره حاکم است چون شک درباب استصحاب مسبوق به یقین است، شک محض نیست در روایت هم این گونه آمده است«لاتنقض الیقین بالشک» به دلالت مطابقی این مطلب را متوجه  می شویم.

 و به دلالت التزامی متوجه می شویم این که می گوید در وقت عمل ملتزم شوید که یقین ادامه دارد همان «لاتنقض الیقین بالشک» است.

 دلالت مطابقی این که وقتی شک کردی اما قبل یقین داشتی یقین را باشک لاحق از بین نبر.واین معلوم است استصحاب نسبت به سائر اصول مثل اصل برائت، عرش الاصول است.  به عبارتی استصحاب حاکم برسائراصول است چون هیچ کدام از اصول دیگر مسبوق به یقین نیستند.اما در استصحاب یقین سابق وجود دارد مثلا یک ساعت قبل لباسم پاک بود الان شک دارم پاک است یا نجس است. قائده استصحاب می گوید «لا تنقض الیقین بالشک» یقین سابق را باشک لاحق از بین نبر، اما در برائت و احتیاط استصحاب این طور نیست،باید بگوئیم استصحاب نسبت به سائر اصول عرش الاصول است،چون استصحاب اگر عرش الاصول نباشد لغویت به وجود می آید. چون سائر اصول مثل برائت واحتیاط مسبوق به یقین نیستند چون اگر فرض شود برائت واحتیاط مسبوق به یقین باشند،استصحاب لغو می‌شود یعنی استصحاب دیگر معنا ندارد. از طرفی استصحاب چون طریق به واقع است نزدیک به اماره است. استصحاب نسبت به اماره مرتبه آن پائین است نسبت به اصول مرتبه استصحاب بالاتر است عرش الاصول است. این توضیحات فوق دلیل این بود که چرا استصحاب فرش الامارات است وچرا استصحاب عرش الاصول است.

 تنبیه دوم

 روایاتی در کتاب رسائل وجود دارد حتی صاحب کتاب رسائل بابی از این کتاب را باب جوازالشهادة بالاستصحاب قرار داده است،روایات موید است که استصحاب جزء امارات است. البته در جلسات قبل گفته شد استصحاب جزء اماره نیست.

سه روایت وجود دارد که معاویة بن وهب از اصحاب امام صادق ع نقل کرده است. اولین روایت مضمره است در وسائل الشیعه ج ۱۸ کتاب القضاء و الشهادة باب ۱۷ از ابواب القضاء والشهادات حدیث 1

 « مُحَمَّدُ بْنُ يَعْقُوبَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ مُعَاوِيَةَ بْنِ وَهْبٍ قَالَ: قُلْتُ لَهُ إِنَّ ابْنَ أَبِي لَيْلَى- يَسْأَلُنِي الشَّهَادَةَ عَنْ  هَذِهِ الدَّارِ- مَاتَ فُلَانٌ وَ تَرَكَهَا مِيرَاثاً- وَ أَنَّهُ لَيْسَ لَهُ وَارِثٌ غَيْرُ الَّذِي شَهِدْنَا لَهُ- فَقَالَ اشْهَدْ بِمَا هُوَ عِلْمُكَ- قُلْتُ إِنَّ ابْنَ أَبِي لَيْلَى يُحْلِفُنَا الْغَمُوسَ- فَقَالَ احْلِفْ إِنَّمَا هُوَ عَلَى عِلْمِكَ.»

  روایت می فرماید: کسی صاحبش مرده میراثی باقی گذاشته است غیر از یک وارثی که ما می خواهیم شهادت بدهیم وارث دیگری ندارد.

روایت دیگر در هداية الأمة إلى أحكام الأئمة – منتخب المسائل، ج-8، ص: 429‌:

« قَالَ رَجُلٌ لِلصَّادِقِ عَلَيْهِ السَّلَامُ: إِنَّ ابْنَ أَبِي لَيْلَى يَسْأَلُنِي الشَّهَادَةَ عَنْ‌ هَذِهِ الدَّارَ مَاتَ فُلَانٌ وَ تَرَكَهَا مِيرَاثاً، وَ أَنَّهُ لَيْسَ لَهُ وَارِثٌ غَيْرُ الَّذِي شَهِدْنَا لَهُ، فَقَالَ:اشْهَدْ بِمَا هُوَ عِلْمُكَ، قَالَ: إِنَّهُ يُحْلِفُنَا الْغَمُوسَ، قَالَ: احْلِفْ إِنَّمَا هُوَ عَلَى عِلْمِكَ.» آن چه به آن علم دارید همان گونه شهادت بده یک ماه قبل چه طور علم داشتی همان گونه شهادت بده، قموس به معنای سوگند دروغ می گوید پسر ابی لیلا وادار می کند ما را سوگند دروغ بدهیم می گوید قبلا یقین داشتی الان شک داری بر یقین سابق باش به شک اعتناء نکن و از باب استصحاب قسم بخور، واگر ازباب استصحاب براین روایت استناد کنیم استصحاب جزء اماره است.

حدیث دیگر وسائل الشیعه ج ۱۸ کتاب القضاء و الشهادة باب ۱۷ از ابواب القضاء والشهادات حدیث 2

وَ عَنْهُ عَنْ أَبِيهِ عَنْ إِسْمَاعِيلَ بْنِ مَرَّارٍ عَنْ يُونُسَ عَنْ مُعَاوِيَةَ بْنِ وَهْبٍ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع الرَّجُلُ يَكُونُ فِي دَارِهِ- ثُمَّ يَغِيبُ عَنْهَا ثَلَاثِينَ سَنَةً وَ يَدَعُ فِيهَا عِيَالَهُ- ثُمَّ يَأْتِينَا هَلَاكُهُ وَ نَحْنُ لَا نَدْرِي مَا أَحْدَثَ فِي دَارِهِ وَ لَا نَدْرِي (مَا أُحْدِثَ) لَهُ مِنَ الْوَلَدِ- إِلَّا أَنَّا لَا نَعْلَمُ أَنَّهُ أَحْدَثَ فِي دَارِهِ شَيْئاً- وَ لَا حَدَثَ لَهُ وَلَدٌ- وَ لَا تُقْسَمُ هَذِهِ الدَّارُ عَلَى وَرَثَتِهِ الَّذِينَ تَرَكَ فِي الدَّارِ- حَتَّى يَشْهَدَ شَاهِدَا عَدْلٍ- أَنَّ هَذِهِ الدَّارَ دَارُ فُلَانِ بْنِ فُلَانٍ- مَاتَ وَ تَرَكَهَا مِيرَاثاً بَيْنَ فُلَانٍ وَ فُلَانٍ- أَ وَ نَشْهَدُ عَلَى هَذَا قَالَ نَعَمْ- قُلْتُ الرَّجُلُ يَكُونُ لَهُ الْعَبْدُ وَ الْأَمَةُ- فَيَقُولُ أَبَقَ غُلَامِي أَوْ أَبَقَتْ أَمَتِي (فَيُؤْخَذُ بِالْبَلَدِ) فَيُكَلِّفُهُ الْقَاضِي الْبَيِّنَةَ أَنَّ هَذَا غُلَامُ فُلَانٍ- لَمْ يَبِعْهُ وَ لَمْ يَهَبْهُ أَ فَنَشْهَدُ عَلَى هَذَا إِذَا كُلِّفْنَاهُ- وَ نَحْنُ لَمْ نَعْلَمْ أَنَّهُ أَحْدَثَ شَيْئاً- فَقَالَ كُلَّمَا غَابَ مِنْ‌ يَدِ الْمَرْءِ الْمُسْلِمِ غُلَامُهُ أَوْ أَمَتُهُ- أَوْ غَابَ عَنْكَ لَمْ تَشْهَدْ بِهِ.

 روایت می فرماید؛مردی در منزل خودش سی سال غائب شد فراخوانی عیالش انجام داد بعد خبر مرگش رسید نمی دانیم در منزل چه اتفاقی افتاد. شها دت بدهیم یا شهادت ندهیم؟ هر آن چه دست مسلمان یا غلام مسلمان غائب شود به آن شهادت ندهید. روایت می فرماید «من ید المسلم» از باب قائده ید می باشد از طرفی می گوید از باب استصحاب می باشد.

روایت بعدی وسائل الشیعه ج ۱۸ کتاب القضاء و الشهادة باب ۱۷ از ابواب القضاء والشهادات حدیث 3

«وَ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ سَمَاعَةَ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ الْحَسَنِ وَ غَيْرِهِ عَنْ مُعَاوِيَةَ بْنِ وَهْبٍ وَ لَا أَعْلَمُ ابْنَ أَبِي حَمْزَةَ إِلَّا رَوَاهُ عَنْ مُعَاوِيَةَ بْنِ وَهْبٍ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع الرَّجُلُ يَكُونُ لَهُ الْعَبْدُ وَ الْأَمَةُ- قَدْ عُرِفَ ذَلِكَ فَيَقُولُ أَبَقَ غُلَامِي أَوْ أَمَتِي- فَيُكَلِّفُونَهُ الْقُضَاةُ شَاهِدَيْنِ- بِأَنَّ هَذَا غُلَامُهُ أَوْ أَمَتُهُ لَمْ يَبِعْ وَ لَمْ يَهَبْ- أَ نَشْهَدُ عَلَى هَذَا إِذَا كُلِّفْنَاهُ قَالَ نَعَمْ»

روایت می فرماید نگه دارغلام من را کنیز مرا و تکلیف کرد قاضی که اگر امه وغلام او هستند شهادت بدهد که فروخته نشده باشد هبه هم نشده باشد ازکجا معلوم که غلام یا کنیز مال شخصی اوست فلذا باید شهادت بدهنداز امام می پرسد که آیا شهادت بدهم مرا وادار کردند که شهادت بدهم؟ امام در جواب فرمود بله شهادت بده و شهادت همان علم سابق است برای الان نیست. روایت موید این است که استصحاب جزء امارات است چه طور می گوئید استصحاب جزء امارات نیست؟

جواب

اولا:روایت شهادت از باب قائده «ید» است نه از باب استصحاب صاحب کتاب وسائل الشیعه استنباط خودش را بیان فرموده است در مانحن فیه این گونه نیست.

 ثانیا:اخباراستصحاب مشتمل بر تعلیل می باشد مثل«لاتنقض الیقین بالشک» در مانحن فیه روایات استصحاب مشتمل بر تعلیل نمی باشد مثلا روایت نفرمود اشهد بعلمک ویقینک السابق ولا تنقضه شکک لاحق» روایت بعدی همین طور فقط می گوید ان نشهد قال هذا، قال نعم» روایات دیگر همین گونه است.

نتیجه: روایات از باب قائده ید است نمی تواند موید استصحاب باشد. قائده ید از امارات است وامارات جانشین قطع می شوند، صاحب کتاب وسائل الشیعه استنباط خودش را بیان فرموده است که «باب جواز البناء بالشهاده عل الاستصحاب » قرار داده است وگفته روایت موید استصحاب است واستصحاب از امارات می باشد.

روایتی که تائید می کند بر این که روایات قبل موید استصحاب نیست واز باب قائده ید است، روایت وسائل الشیعه ج ۱۸ کتاب القضاء و الشهادة باب 25 من ابواب کیفیت حکم واحکام الدعوی حدیث 2

وَ قَالَ رَجُلٌ لِلصَّادِقِ عَلَيْهِ السَّلَامُ: إِذَا رَأَيْتُ شَيْئاً فِي يَدَيْ رَجُلٍ يَجُوزُ لِي أَنْ أَشْهَدَ أَنَّهُ لَهُ؟ قَالَ: نَعَمْ، قَالَ الرَّجُلُ: أَشْهَدُ أَنَّهُ فِي يَدِهِ، وَ لَا أَشْهَدُ أَنَّهُ لَهُ فَلَعَلَّهُ لِغَيْرِهِ، فَقَالَ: أَ فَيَحِلُّ الشِّرَاءُ مِنْهُ؟ فَقَالَ: نَعَمْ، فَقَالَ: فَلَعَلَّهُ لِغَيْرِهِ، فَمِنْ أَيْنَ جَازَ لَكَ أَنْ تَشْتَرِيَهُ وَ يَصِيرَ مِلْكاً لَكَ ثُمَّ تَقُولَ بَعْدَ الْمِلْكِ: هُوَ لِي وَ تَحْلِفَ عَلَيْهِ، وَ لَا يَجُوزَ أَنْ تَنْسِبَهُ إِلَى مَنْ صَارَ مِلْكُهُ مِنْ قِبَلِهِ إِلَيْكَ؟ ثُمَّ قَالَ عَلَيْهِ السَّلَامُ: لَوْ لَمْ يَجُزْ هَذَا لَمْ يَقُمْ لِلْمُسْلِمِينَ سُوقٌ.

روایت می فرماید: اگر چیزی در دستان مردی ببینم آیا می توانم شهادت بدهم که این شی مال آن مرد است؟ (درمانحن فیه قائده ید است). من شهادت می دهم که این جنس دست آن مرد بود نه مال اون مرد باشد شاید مال غیر باشد آیا می شود از او خرید ؟ ممکن مال دیگری باشد. امام می فرماید ممکن مال دیگری باشد شما چه طور می خرید؟ قائده ید در مانحن فیه حاکم است. چطور می خواهی بخری برای خودت ملک خودت قرار دهی؟ بعد برو بخر بگو مال من است سپس قسم بخور جائز نیست به کسی بدهی که ملک از جانب او به تو منتقل شده است. امام قائده کلی فرمود اگر این گونه قضاوت کنید بازاری برای مسلمانان باقی نمی ماند. مثلا فروشنده ای در بازار بخواهد جنس خودش را بفروشد بگوئیم قسم یاد کن این مال توست یا قسم یاد کن جنس دزدی نیست یا بگوئیم قسم یاد کن مال دیگری نیست..

دانلود فایل صوتی از طریق بارکد

[QR size=”150×150″ link=”yes”]http://www.m-h-mokhtari.com/wp-content/uploads/2018/10/19آذر-اصول96.mp3[/QR]

دانلود پی دی اف از طریق بارکد

[QR size=”150×150″ link=”yes”]http://www.m-h-mokhtari.com/wp-content/uploads/2018/07/17اصول.pdf[/QR]

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *