درس خارج اصول 91-92 جلسه 7

بسم الله الرحمن الرحیم

جلسه هفتم درس خارج اصول

در مبحث «وضع» چند مطلب مطرح می­شود:

المطلب الأول: منشأ دلالة الألفاظ علی معانیها

بحثی که در این مطلب، قابل طرح است این است که آیا دلالت الفاظ بر معانی، ذاتی است یا وضعی و اعتباری.

«سلیمان بن عباد» که علی الظاهر معتزلی مسلک است، بر این عقیده است که دلالت الفاظ بر معانی، ذاتی است؛ نظیر دلالت دود بر آتش. وی در تحلیل این ادعا می­گوید که اگر دلالت الفاظ بر معانی ذاتی نباشد ـ بلکه قراردادی و وضعی باشد ـ ، ترجیح بلامرجح لازم می­آید؛ مثلا این سؤال به وجود می­آید که چرا اسم فلان شیئی را چوب و دیگری را آب گذاشتید، چرا عکس آن انجام نگرفته است؟! این خود بیانگر آن است که بین آب و آن ماده سیال، تناسبی ذاتی وجود دارد؛ چنانکه میان آتش و دود نیز یک ارتباط و تناسب ذاتی وجود دارد، وگرنه ترجیح بلامرجح لازم می­آید که محال است. روشن است مطابق این نظریه، دیگر وضعی در میان نیست، بلکه الفاظ بر معانی به­گونه­ای ذاتی دلالت دارند.

در پاسخ این کلام می­توان گفت که اصلاً ترجیح بلامرجح محال نیست، بلکه آنچه محال است «ترجح بلا مرجح» (تحقق معلول بدون علت) است. بنابراین، طبیعی است که ترجیح بلا مرجح جایز است؛ یعنی همین اندازه که نفس طبیعت عمل، علت داشته باشد کافی است و دیگر احتیاجی نیست، خصوصیّت و کیفیّت آن هم معلول علتی باشد. مثل اینکه دو یا چند ظرف غذا جلوی انسان گذاشته­اند و او به حسب نیاز، یک ظرف غذا را برمی­دارد. در اینجا بدیهی است که اصل برداشتن یک ظرف غذا، علت می­خواهد، اما اینکه چرا این ظرف غذا را برداشت، دیگر لزوماً علت نمی­خواهد. در بحث وضع نیز همین­گونه است؛ یعنی اصل وضع، نیاز به علت دارد. به این معنا که انسان برای انتقال پیام و مقاصد خویش، احتیاج به جعل لفظ و امثال آن دارد، اما اینکه چرا مثلاً واژۀ «آب» را برابر مادۀ سیّال وضع کرده است، نه کلمه «آتش» را این نیاز به علّت ندارد.

عمده اشکالی که به این نظر وارد ­می­باشد این است که اگر بپذیریم ارتباطی ذاتی بین لفظ و معنا وجود دارد، آن­وقت الفاظی که برای دو معنا یا بیشتر از آن وضع شده­اند، مثل لفظ «قُرء» که به­معنای «طُهر» و «حیض» آمده است، این نوع الفاظ اقتضای دو معنای متضاد را دارند و بایستی میان آنها علقه­ای برقرار نمود که این غیر ممکن است.

به این ترتیب، نمی­توان گفت میان لفظ و معنا ارتباط ذاتی وجود دارد، بلکه منشأ ارتباط بین لفظ و معنا، وضع است.

المطلب الثانی: فی بیان الواضع و من هو

حال که دانستیم دلالت الفاظ بر معانی، ذاتی نیست و بلکه منشأ ارتباط بین لفظ و معنا، وضع است، این پرسش به ذهن متبادر می­شود که واضع چه کسی است؟

در این خصوص بعضی معتقدند که واضع، خداوند است و عده­ای دیگر معتقدند واضع، بشر است؛ کما اینکه مرحوم نائینی و اغلب علمای اهل سنّت بر این عقیده­اند که خداوند واضع الفاظ است. آنان برای اثبات مدّعای خود به دلایلی تمسک جسته­اند؛ از جمله آیه شریفه 31 سوره بقره است: و علّم آدم الاسماء، کلها ثم عرضهم علی الملائکه فقال انبئونی باسماء هولاء ان کنتم صادقین؛

و نام همگان را به آدم آموخت، سپس آنان را بر فرشتگان عرضه کرد و گفت: اگر راست می­گویید که شما شایسته مقام خلافتید، مرا از نام آنان با خبر کنید.

تقریب استدلال به این آیه شریفه آن است که خداوند همه اسما را به حضرت آدم[7] تعلیم داده است. پس لابد پیش از تعلیم اسماء، وضع وجود داشته است و خداوند متعال هر اسمی را برای مسمّای آن وضع کرده است، آنگاه آن را به حضرت آدم تعلیم داده است، وگرنه وجود اسم قبل از وجود وضع، معنا ندارد.

در پاسخ به این استدلال گفته می­شود که در فرازی از آیه آمده است: «ثم عرضهم علی الملائکة»، ضمیر «هم» «عرضهم» برای ذوی العقول است و این بیانگر آن است که مقصود آیه، غیر از آن چیزی است که در استدلال ذکر شده است؛ چنانکه علامه طباطبایی; در خصوص این آیه شریفه می‌فرماید: «اين قسمت از آیۀ «و علّم آدم الاسماء، کلها ثم عرضهم» اشعار دارد بر اينكه اسماء نامبرده و يا مسماهاى آنها موجوداتى زنده و داراى عقل بوده‏اند كه در پس پرده غيب قرار داشته‏اند و به همين جهت، علم به آنها غير آن نحوه علمى است كه ما به اسماء موجودات داريم؛ چون اگر از سنخ علم ما بود، بايد بعد از آنكه آدم به­ ملائكه، خبر از آن اسماء داد، ملائكه هم مثل آدم، داناى به آن اسماء شده باشند و در داشتن آن علم با او مساوى باشند؛ براى اينكه هر چند در اين­صورت آدم به آنان تعليم داده، ولى خود آدم هم به تعليم خدا آن را آموخته بود. پس ديگر نبايد آدم، اشرف از ملائكه باشد و اصولاً نبايد احترام بيشترى داشته باشد و خدا او را بيشتر گرامى بدارد و اى بسا ملائكه از آدم برترى و شرافت بيشترى مي‌داشتند و نيز اگر علم نامبرده از سنخ علم ما بود، نبايد ملائكه به صرف اينكه آدم، علم باسماء دارد قانع شده باشند و استدلالشان باطل شود، آخر در ابطال حجت ملائكه اين چه استدلالى است؟ كه خدا به يك انسان مثلاً «علم لغت» بياموزد و آنگاه وى را به رخ ملائكۀ مكرم خود بكشد و به وجود او مباهات كند و او را بر ملائكه برترى دهد، با اينكه ملائكه آن قدر در بندگى او پيش رفته‏اند كه لا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ؛ از سخن خدا پيشى نمى‏گيرند و به امر او عمل مى‏كنند (سوره انبياء آيه 27). آنگاه به اين بندگان پاك خود بفرمايد كه اين انسان، جانشين من و قابل كرامت من هست و شما نيستيد؟ آنگاه اضافه كند كه اگر قبول نداريد و اگر راست مى‏گوييد كه شايسته مقام خلافتيد و يا اگر درخواست اين مقام را مى‏كنيد، مرا از لغت‏ها و واژه‏هايى كه بعدها انسانها براى خود وضع مى‏كنند تا به وسيله آن يكديگر را از منويات خود آگاه سازند، خبر دهيد».

البته آنها ـ مرحوم نائینی و اغلب علمای اهل سنت ـ برای اثبات مدعای خود به آیۀ شریفۀ 22 سوره روم: و من آیاته خلق السموات و الارض و اختلاف ألسنتکم و الوانکم؛ و یکی از آیات او خلقت آسمانها و زمین و اختلاف زبانهای شما و رنگهایتان است، نیز استدلال کرده­اند که پاسخ آن روشن است و نیاز به تبیین ندارد؛ چون اگر در این آیه شریفه، اختلاف السنه و الوان از نشانه­های الهی دانسته شد، بدان معنا نیست که واضع‌بودن بشر را نفی کند، بلکه این قدرت از طرف خداوند به بشر ارزانی داشته شده است و این خود از آیات و نشانه­های الهی به‌شمارمی­رود.

استدلال مرحوم نائینی بر وضع الفاظ از جانب خداوند

مرحوم محقق نائینی با طرح دو دلیل، مدعی است که بشر واضع الفاظ نیست. یکی اینکه از جمله مسائل کلیدی و غیر قابل انکار در حوزۀ احتیاجات بشری، مسأله وضع الفاظ است؛ چون انسانها مقاصد خود را از طریق واژه­ها بیان می­کنند و این مطلب در تاریخ بشر از اهمیت فوق العاده­ای برخوردار بوده، با این حال، تاریخ هیچ روز مشخصی را به عنوان روز وضع الفاظ، ثبت و ضبط نکرده و اصلاً به این مسأله حیاتی بشر اشاره­ای ننموده است. لذا این خود بیانگر آن است که بشر در وضع لفظ، دخالتی نداشته است و اصلاً نمی­توان پذیرفت که واضع لغات، بشر بوده باشد. دلیل دوم ایشان آن است که پیدایش الفاظ از طریق ترکیب حروف، حاصل شده است و از طرفی چگونگی ترکیب حروف، نامتناهی است؛ پس الفاظ غیر متناهی هستند. معانی نیز همچون الفاظ غیر متناهی هستند. حال که الفاظ و معانی نامحدود هستند، چگونه انسانی که سراسر، محدود و متناهی است، قادر است الفاظ نامحدود را برای معنای نامحدود وضع کند؟ ازاین­رو، ناگزیریم وضع الفاظ را به موجودی نامتناهی و نامحدود مرتبط بدانیم.

اشکال ادعای نائینی

اشکال عمده کلمات مرحوم نائینی این است که اگر خداوند، مسأله وضع را به انسانها الهام کرده است، پس لابد خداوند آن را به همه افراد انسان تا روز قیامت، الهام کرده است، آن­وقت در این صورت هیچ­کس نباید لغات را نداند، بلکه همه آحاد بشر بایستی فطرتاً نسبت به همه لغات، عالم باشند و دیگر وجود گروهی تحت عنوان لغت­شناسان و آشنایان به اوضاع لغت، بی­معنا است؛ در حالی که بطلان این سخن واضح است.

نظریه دوم دربارۀ واضع الفاظ

نظریۀ دوم این است که واضع لغات، بشر است.

هم وجدان و هم تاریخ دلالت دارند بر اینکه بشر در پیدایش و تکثر الفاظ، نقش داشته و این مربوط به شخص خاصی نیست، بلکه همه آحاد بشر در آن دخالت داشتند. همانطور که امروزه نیز به طور مداوم شاهد پدیدآمدن الفاظ جدید با پیشرفت علم و فن­آوری هستیم.

در دنیای امروز همۀ ما به وضوح مشاهده می­کنیم، هرگونه اختراع و ابداعی که رخ می­دهد برای آن متناسب با ریشه­ها و قواعد زبان­شناسی و فرهنگ و جغرافیای فکری هر قوم و ملتی، لفظی را وضع می­کنند و اساساً وضع الفاظ به همین شکل به مرور زمان و به طور متوالی در هر زبانی پدید آمده است و گسترش یافته است. بنابراین، بدیهی است دست بشر در وضع الفاظ همواره دخالت داشته است.

البته ناگفته پیداست که مسلماً خداوند سبحان، قدرت و استعداد درک و نحوه استفاده از الفاظ و همچنین قوه نطق را به بشر عطا فرموده است که توانسته توانایی خود را در بهره­گیری از لغات و تحوّل و تطور در حوزه زبان و ادبیات و بسط دامنه آن نشان دهد؛ اما این به معنای آن نیست که وضع الهی و خداوند واضع الفاظ بوده باشد.

دانلود فایل صوتی از طریق بارکد

[QR size=”150×150″ link=”yes”]http://www.m-h-mokhtari.com/wp-content/uploads/2016/07/osoul-91-07.mp3[/QR]

دانلود پی دی اف از طریق بارکد

[QR size=”150×150″ link=”yes”]http://www.m-h-mokhtari.com/wp-content/uploads/2016/07/osoul-91-07.pdf[/QR]

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *