درس خارج اصول 91-92 جلسه 36

بسم الله الرحمن الرحیم

جلسه سی و ششم درس خارج اصول

ادامه بحث

تفکرات کانت در غرب بسیار تأثیرگذار بود. چون او در پی تلفیق میان عناصر جریان فکری عصر روشنگری بود. وی اگر چه به دنبال دفاع از فلسفه و هویت تفکر عقلانی بود، اما از سوی دیگر نمی­توانست به پیشرفت­های علوم تجربی بی­اعتنا باشد. لذا می­کوشید تا به ایجاد یک سیستم معرفت­شناسی وحدت بخش میان حوزه عقل و حس مبادرت ورزد. از طرفی دیگر جریان قوی رمانتیسم در این عصر را نیز نمی­توان نادیده گرفت. چون عصر روشنگری به عقلانیّت و دانش و قدرت انسان بر تنظیم امور دنیوی توجه داشت و عصر رمانتیک بر ناتوانی و محدودیت عقل انسان و توجه به تخیّل و شور و شوق و میل انسان. به هر ترتیب سیستم فلسفی کانت در حقیقت حاصل تلفیق ناموفق سه جریان فکری حاکم بر مدرنیته بود. اغلب شاگردان وی به جای تعمیق نظرات او، بر ضد تفکراتش برخاستند به گونه‌ای که برخی تحت تأثیر نقطه نظرات عقل­گرایانه وی قرار گرفته و سر از ایده­آلیسم درآوردند. بعضی دیگر متأثر از وجهه شهود گرایانه نظام فلسفی وی واقع شده و سر انجام به بنیان اگزیستانسیالیسم منجر گردید و فیلسوفان اگزیستانسیالیست مضافاً بر تبیین و تحلیل علل بحران‌های اجتماعی انسان معاصر، در پی شناخت ساحت­های مورد غفلت انسانی­اند و در جهت فهم انسان معاصر می­کوشند و لذا سیر در عالم صغیر که از زوایای وسیع‌تر و عمیق‌تر از عالم کبیر است موضوع این نوع فلسفه است. همانند عرفان اسلامی که درباره انسان کامل و مراتب آن سخن می­گوید و سیر انفسی دارد با این تفاوت روش و متد آنها با هم متفاوت­اند. و گروه سوم پوزیتیویست­ها بودند که به طور غیر مستقیم تحت تأثیر کانت قرار گرفتند. آنها از اشکالات کانت به عقل نظری استفاده کردند و در نتیجه گزاره­ها و مفاهیم عقلانی و متافیزیکی را بی‌معنا تلقّی نموده­اند.

از زمان رنسانس، فلاسفه غرب با انتقال مباحث فلسفی از حوزه هستی­شناسی به حوزه معرفت­شناسی از یک سو و روگردانی تدریجی از روش عقلی از سوی دیگر، زمینه را برای سیطره پوزیتیویسم تمام عیار فراهم کردند. این فرایند تغییر، ابتدا با انتقال از مباحث هستی­شناسی فلسفی به معرفت­شناسی شروع شد، سپس در کنار عقل گرایی، بر اهمیت و اعتبار تجربه­گرایی نیز تأکید شد. آنگاه با ظهور آگوست­کنت، کوس بی اعتباری عقل گرایی نواخته و تجربه­گرایی تنها روش معتبر تحقیق شناخته شد. در نهایت با ظهور پوزیتیویسم منطقی و مکتب تحصّلی در اوایل قرن بیستم، نه تنها متافیزیک را بی­اعتبار شمردند، بلکه مباحث متافیزیکی را بی معنا تلقی کردند.

پوزیتیویسم منطقی یا «تجربه گرایی منطقی» نوع افراطی تجربه‌گرایی است که معتقد است که معنای یک جمله بلکه صدق و کذب قضیه، منوط به این است که آن قضیه علی الاصول قابل تأیید یا ابطال تجربی باشد.

تجربه­گرایی منطقی را از آن رو، منطقی نامیدند که بانیان آن، در توسعه منطق و ریاضیات نیز سهم داشتند و دغدغه آن­ها این بود که بین تجربه­گرایی و پذیرش قضایای منطقی و ریاضی که قضایای تجربی نمی­باشند، توافق حاصل کنند، زیرا این نوع قضایا نمونه­ای از قضایایی هستند که با «روش تجربی» تأیید یا ابطال نشده، با مقیاس تجربه­گرایی جور در نمی­آیند. پوزیتیویست­های منطقی به این نتیجه رسیدند که هر قضیه­ای بی­معناست، جز آنکه یا «تحلیلی» بوده یا آنکه «علی الأصول قابل تأیید یا ابطال تجربی» باشد. پس ملاک بی­معنایی از دیدگاه پوزیتیویسم منطقی نیز به دست آمد. پوزیتویسم منطقی گزاره­ای را «بی‌معنا» می­داند که «تحلیلی» یا «تجربی» نباشد. آنها می­گفتند قضایای تحلیلی، گرچه قضایای صادق محسوب می­شوند، ولی این نوع قضایا «صوری محض» و «کاملاً خالی» و نیز «فاقد محتوای نفس الأمری» می‌باشند. ماجرا به همین جا خاتمه نیافت، زیرا چنانکه «کواین» معنا را به زبان ارجاع داد و زبان را امر اجتماعی دانست که از تجربه رفتار گفتاری مردم اخذ می­شود و چون از تجربه قضیه یقینی نتیجه نمی­شود، نهایتاً نتیجه گرفت که قضایای تحلیلی نیز «ضروری الصدق» نمی‌باشند و اصولاً تفکیک بین تحلیلی و ترکیبی بلا وجه است.

مکتب پوزیتیویسم در حقیقت حاصل سه دغدغه اصلی جریان فکری در عصر روشنگری به حساب می‌آید: 1. جریان فکری اول، بنیان­گذاری معرفت­شناسی تازه برای مقابله با موج شک­گرایی بود که از دوره رنسانس شروع شده بود و در دوره­های بعد نیز اغلب متفکران درصدد دست­یابی به معرفت مطابق با واقع بودند. 2. دوّمین دغدغه، تلاش برای رمزگشایی و رفع ابهامات و اجتناب از هر نوع پیچیدگی بود که در قالب نظریه «وضوح و بداهت» «دکارت» به صورت برجسته ظاهر و از ناحیه نظریه پردازان دیگر پذیرفته شد تا اینکه در غالب فلسفه تحلیلی، صورت نهایی خود را پیدا کرد. 3. سومین دغدغه دست­یابی به معرفتی است که توانایی­ها و قدرت انسان را در عرصه­های گوناگون بالا برده، امکان سیطره انسان را بر غیر خود فراهم کند، از میان این سه دغدغه، هیچ کدام اساسی­تر از اولی نبودند، زیرا ناتوانی تجربه­گرایان در توجیه امکان شناخت مطابق با واقع از طریق حس، اولاً باعث بی­اعتباری ادعاهای حس گرایان در همه زمینه­ها می­شود و ثانیاً طرفداران این نظریه هیچ­گاه با آرامش و اطمینان خاطر در صدد کشف واقعیت بر نخواهند آمد. آنان به محصولات فکری خود همواره به صورت یک فرضیه محتمل در کنار ده­ها فرضیه محتمل خواهند نگریست. به هر صورت این مکتب به دلیل فقدان پشتوانه­های نظری قوی هیچ­گاه نتوانست موضع خود را تثبیت کند. این مکتب تأثیرات عمده­ای بر تحقیقات علمی در حوزه علوم انسانی بر جای گذاشت، اما در حوزه معرفت­شناسی و در حلقه فلاسفه علم از پایگاه چندان معتبری برخوردار نگردید و در معرض نقد و ارزیابی قرار گرفت و تناقضات درونی آن آشکار گردید در نتیجه این مکتب جای خود را به نظریات بدیل دیگری داد که همگی سست و ناپایدار بودند.

دانلود فایل صوتی از طریق بارکد

[QR size=”150×150″ link=”yes”]http://www.m-h-mokhtari.com/wp-content/uploads/2016/09/osoul-91-36.mp3[/QR]

دانلود پی دی اف از طریق بارکد

[QR size=”150×150″ link=”yes”]http://www.m-h-mokhtari.com/wp-content/uploads/2016/09/Usol-91-36.pdf[/QR]

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *