درس خارج اصول 91-92 جلسه 26

بسم الله الرحمن الرحیم

جلسه بیست و ششم درس خارج اصول

ادامه بحث

علاقه­ی روزافزون به علم تأویل ميان دانشجویان رشته­ی ادبیات، «امیلیوبتی» را بر انگيخته است، تا به علم تأويل توجه نشان دهد. امّا ماهیت مشارکت وی در نظریه­ي تأویل کم و بیش ناشناخته مانده و يا بد درک شده است. دليل آن هم اين است که کتاب دو جلدی نظريه­ي كلي تفسير كه ویراسته و خلاصه‏ی آن توسط «بتی» به زبان آلمانی نيز تهیه گرديده، به زبان انگلیسی ترجمه نشده است. اخیراً بنياد ملی علوم انساني «امريكا» مبلغی را جهت تهیه نسخه­ی انگلیسی این اثر تدارک دیده است.

همان­گونه که اشاره شد نظریه پرداز آمریکایی که اغلب نام وی همراه نام «بتی» آمده است «دکترهرش» است. «هرش» در اثر خود تحت عنوان «اعتبار تفسیر» مي‌­نویسد که وی اصطلاح تفسیر بازشناختی را از «بتی» گرفته است. در حالی­که «هرش» نظريه­ي كلي را مهمترین رساله در باب سنت «شلایرماخر» و «دیلتای» در سال­های اخیر مي‌­داند بر اهمیت «بتی» به­عنوان منتقد نظریه­ي تأویل تأکید مي‌­کند.

بحث میان «گادامر» و«بتی» در واقع بخش مهمی را از تاریخ علم تأویل قرن بیستم تشکیل می­دهد. اختلافات آنها چند گانه و اساسی است. از همان ابتدا و بر اساس عنوان اثر حقيقت و روش «گادامر» نقد طعنه آمیزی را از مفهوم روش شناسی به­عنوان بزرگ راهی به حقیقت در تفسیر ارائه می­دهد. علاقه­ی «گادامر» بیشتر به توصیف پدیدار شناختی عمل تفسیری است. از طرف دیگر، «بتی» تلاش می‌کند تأویلی را توضیح دهد که می­تواند به­عنوان روش شناسی جامع در مطالعات انسانی به­کار رود. علاوه بر زمینه­ی تفسیر حقوقی «بتی» به تفسیر لغت شناختی، دینی، فلسفی، تاریخی، موسیقایی، نمایشی و نیز فرایند ترجمه می­پردازد. یک تفاوت اساسی دیگر درباره­ی میزان تأکید آنها بر سوبژه و ابژه تفسیر است. «گادامر» بیش از هر چیز دیگر درگیر نقش سوبژه در تفسیر است. گرچه «بتی» به سوبژه علاقه دارد ولی نقش ماهیت ابژه­ي تفسیر را بیشتر تأیید می‌کند. وی فعالیت تفسیری سوبژه را به سه نوع عمده تقسیم می‏کند (بازشناختی، بازنمایانه، هنجاري) که با سه طبقه از موضوعات تفسیری چون مطابقت می­کند تاریخی و ادبی؛ نمایشی و موسیقایی، و حقوقی و مقدس.

از طرف دیگر «گادامر» روانشناسی­گرایی سرسختانه­ای را با ذائقه­ي رمانتیک به «بتی» نسبت می­دهد. وی می­گوید که «بتی» این روانشناسی گرایی را متأثر از «شلایرماخر» است و در نتیجه موضع هرمنوتیکی«بتی» دائماً در معرض ابهام قرار می­گیرد. شکی نیست که «بتی» لحنی بسیار نئوهگلی دارد، اگرچه این امر بیشتر مرهون محیط روشنفکرانه­ای است که نظریه­ي «بتی» در آن تشكيل شد ولي وابستگی مستقیم به «شلایرماخر» ندارد. تنها سهم اندکی از این محیط ریشه در نقد و فلسفه‌ی آمریکایی دارد. در نتیجه فهم «بتی» دشوار و مطالب وی دور از ذهن می­نماید. از سوی دیگر متن «گادامر» از آثار هایدگري نشأت می‌گیرد. افزون بر این نقش بارز زبان در کار بتي علاقه­ی دانشجویان نظریه­ی ادبی را به خود دوچندان كرده است.

وقتی كه آثار «بتي» در دسترس خوانندگان امريكايي بيشتري قرار گيرد مي­توان مشاجره‌ي بين «بتی» و «گادامر» را ارزیابی مجدّد نمود و حتّی از طریق همطرازی وضعیّت آن که آثار «گادامر» از بحث هرمنوتیک خارج می‌شود را نشان داد. حتّی در «آلمان» برداشت از کار «بتی» بیشتر بر اساس بیانیه­ی مختصر و جدلی وی صورت می­گیرد و نه خلاصه­ی آلمانی از نظريه­ي وي. پرسش­هایی در اینجا باقی می­ماند. مانند هر رویکرد توصیفی نظریه­ی «گادامر» بنیان هنجاری خاصی را به ذهن متبادر می­کند که می­توان آن را با نظام کاملاً هنجاری «بتی» مقایسه نمود. تأکید فراوان «گادامر» بر موضوع تفسیری به بهای تحلیل مبسوط ابژه، فضاي اندکی برای ایجاد مفهومی مناسب برای نشانه­ی زبان شناختی باقی می‏گذارد.

«امیلیوبتی» بر رساله­هایی که در سال «1962م» منتشر کرد، این عنوان را گذارد «هرمنوتیک به منزله­ي روش علوم انسانی». روشن است که او احیاگر اندیشه­های «دیلتای» است. از نظر «بتی» نمي‌­توانیم بگوییم که هیچ عینیتی توسط مؤلّفان متون مختلف آفریده نشده است. معنایی مشخص که در فحوای سطور یک نوشتار و یا در نمادهای یک اثر هنری یا یک پدیده­ي انسانی نهفته است، معنایی عینی و مستقل از شخص مفسّر که البته وی با پیش ذهنیت­های خویش به قضاوت، تفسیر و فهم آن مبادرت می‏ورزد. امّا این عینیت هست و باید تلاش نمود تا آن را در فراسوی الزامات امروزی تاریخ و با رمزگشایی از نمادها و سخن­ها دریافت.

«بتی» معتقد است تفسیر با نوعی عینیت رو‌برو است که نه کاملاً ایده‌آل است نه واقعیت محض؛ بلکه همواره هر دو را شامل می‌شود. «بتی» برای شرح این نکته از دیدگاه‌های «هامبولت» درباره‌ی فلسفه‌ی زبان استفاده می‌کند فطرت انسانی حاوی جهانی ایده‌آل از ارزش‌ها است که از زبان و حتّی همه‌ي شکل‌های پرمعنا فراتر می‌رود. این جهان در واقع به‌وسیله‌ی زبان یا حداقل بوسیله‌ی این شکل خاص از زبان محدود شده است. در عین حال، زبان و شکل‌های پرمعنا تنها وسایلی هستند که برای کاوش در این جهان ایده‌آل در اختیار ما قرار دارند.

«بتی» سپس با تکرار این نکته‌ی محوری آغاز می‌کند که ما فعالیت تفسیری خود را هنگامی آغاز می‌کنیم که با شکل‌های قابل درکی برخورد کنیم که یک ذهن دیگر با استفاده از آن‌ها ادراک ما را خطاب قرار دهد؛ ذهن دیگری که خود را در قالب این شکل‌ها به صورت عینی متبلور ساخته است. هدف تفسیر درک معنای این شکل‌ها است تا بفهمد که آن‌ها چه پیغامی را می‌خواهند به ما منتقل کنند. بنابراین، تفسیر فعالیتی با هدف دستیابی به «فهم» است.

مسأله اضلاع سه گانه يعني «مؤلّف، مفسّر و قالبهاي معنادار» موضوع مطرح شده­ي ديگري از سوي «بتي» است. حال اگر مفسّر را کنار بگذاریم، مؤلّف نیّت و قصدی برای خلق این اثر دارد، امّا ما این نیّت و قصد و دنیای روانی مؤلّف را از کجا باید درك كنيم؟ او می­گوید قصد مؤلّف در قالب الفاظ و واژه­هایی که با خود معناهایی را حمل می­کنند، دريافت مي‌شود. لذا ایشان در تفسیر، سه ضلع را قرار می­دهد و می­گوید باید این سه را با هم در نظر بگیریم. هرچند که با آن فاصله­ی زمانی داریم امّا خود متن حاکی از نيّت مؤلّف است؛ چرا كه متن امر معناداری است که از آن می­توانیم دنیای روحی و روانی یا ذهنیت فردی مؤلّف را کشف کنیم.

تفسیر به عنوان یک فرآیند سه‌وجهی

از آنجا که فرآیند تفسیر برای حل مسأله‌ فهم طراحی شده است، علی‌رغم تفاوت‌هایی که در کاربرد آن باید وجود داشته باشد، در عناصر مبنایی خود منسجم و همگن باقی می‌ماند. هر بار که خودبخودی ذهنی یک فرد مخاطب ادراک فراخوانده می‌شود، این فراخوانی هیچ‌گاه نمي‌‌تواند بدون مشارکت فعال آن فرد موفّق باشد یک چالش و یک جذب (فراخوانی) که از شکل‌های پرمعنا ناشی می‌شود، یک ذهن فعّال و متفکّر را هدف قرار می‌دهد که گرایش آن به ادراک به‌وسیله‌ی درگیری‌های روزمره‌ی ذهنی برانگیخته شده است. بنابراین، پدیده‌ی ادراک یک پدیده‌ی سه‌وجهی است که در یک سوی آن، مفسّر را به عنوان یک ذهن فعّال و متفکّر می‌یابیم و در سوی دیگر، ذهنی را می‌یابیم که در قالب شکل‌های پرمعنا عینیت یافته است.

این دو مستقیماً در تماس و برخورد با یکدیگر قرار نمي‌‌گیرند، بلکه ارتباط بین آن‌ها تنها با وساطت شکل‌های پرمعنا برقرار می‌شود که در آن، ذهنیت شکل‌یافته با مفسّر به عنوان یک موجود کاملاً مجزّا و غیرقابل تغییر روبرو می‌شود. ذهنیت و عینیت فرایند تفسیر؛ یا به عبارتی مفسّر و شکل‌های پرمعنا، همان عناصری هستند که در هر فرایند شناختی می‌توان آن‌ها را یافت. در نتیجه، فهم در اینجا همان بازشناسی و بازسازی معنایی است که یک ذهن متفکّر را خطاب قرار می‌دهد که بر مبنای یک بشریت مشترک، با آن همگام است این ادراک یک نوع‌ ایجاد ارتباط به‌وسیله‌ی چیزی همچون یک پیکان است؛ نوعی ایجاد پیوند و ایجاد اتحاد مجدد بین این شکل‌ها و تمامیّت درونی که آن‌ها را ایجاد کرده و آن‌ها از آن جدا شده‌اند.

وي در باب موضوع بازتولید بحث مفصلی مطرح می­کند، «شلایرماخر» نیز به بازتولید توجه دارد. بازتولید با این تعریف که مفسّر به نوعی بتواند سبک تفکّر و ذهنیت مؤلّف را دوباره در خود ایجاد کند، یعنی مفسّر با تلاش و فعالیت فکری خویش قادر است، معنا و نوع قصدیت مؤلّف را بازبینی نماید، سپس امکان تفسیر عینی را مطرح میکند و معتقد است که تنها تفسیر معتبر، همان تفسیر عینی است.

«بتی» بر این نکته تأکید می­ورزد که هیچ چیز در زندگی بشر مهم‌تر از ادراک متقابل همنوعانش نیست. در نتیجه، یافتن مجدّد راه دسترسی به ادراک افرادی که انسان در برابر آن‌ها از درک صحیح ناکام مانده است جذابیت بسیاری برای وی خواهد داشت. ما هر جا که با شکل‌های پرمعنا مواجه می‌شویم و مورد خطاب یک انسان دیگر قرار می‌گیریم، قدرت تفسیری خود را در تلاش برای دریافت معانی نهفته در این شکل‌ها خواهیم یافت. از گفتار موقت تا اسناد ثابت و بقایای بیصدا، از نوشتار تا نمادهای هنری، از زبان واژگانی تا نمودهای شکلی یا موسیقیایی، از شرح و توضیح تا رفتار فعال و به طور خلاصه، هر زمان که چیزی از ذهن دیگری «دیگری» به ما می‌رسد، توانایی ادراکی ما محک می‌خورد. البته سطوح مختلفی که این عینیت‌های متنوع در آن‌ها خود را به ما ارائه می‌کنند نباید با یکدیگر خلط شوند. گفتارها به طور کلی باید به روشنی از صداهایی که آن‌ها را منتقل می‌کنند متمایز انگاشته شوند؛ ضمن آنکه باید گفتار را از علائمی که نمایانگر آن‌ها هستند تفکیک کرد. به‌طور کلی، ما باید مواظب باشیم که عامل انتقال‌دهنده‌ی قابل‌درک را (که به سطح فیزیکی تعلق دارد) با محتوای معنایی که آن عامل منتقل می‌کند خلط نکنیم. این عامل انتقال‌دهنده تنها یک وسیله‌ی نقلیه‌ است و به سطحی تعلق دارد که کاملاً جدا از معنا است.

فهم به عنوان نمود بازسازی‌شده‌ای از نیّت

وجود یک موجودیّت کلان فرافردی پیش‌نیاز امکان فرآیند تفسیر است. «بتی» همانند «شلایرماخر» و «دیلتای» تفسیر را عکس فرآیند آفرینش آن می‌داند. ذهن خلاق با استفاده از شکل‌های پرمعنا محتوایی را بیان می‌کند که پس از آن به موضوع تفسیر منتقل می‌شود. در این فرآیند «تعامل دوسویه»، معنایی که از نمودهای زبانی برمی‌آید آن است که گوینده از پیش قصد انتقال آن را به شنونده داشته است. وظیفه‌ی تفسیر است که حس یک خلق کامل نشده را دریابد؛ یعنی آموزه‌های اندیشه‌ای شکل‌دهنده به آن را بازسازی کند. ضرورت تجسّس در نیّات کامل گوینده که از طریق این خلق‌ها ممکن می‌شود، «بتی» را بر آن داشت که یکی دیگر از یافته‌های پیشینیان خود را تکرار کند؛ آن گوینده و مفسّر باید از نظر معنوی و روانی در یک سطح یکسان قرار داشته باشند تا عدالت کامل در خلق رعایت شود.

بدان علّت که فعالیت خلاقانه از عدم ایجاد نمي‌‌شود بلکه مبتنی بر گستره‌ی بی‌کرانی از دستاوردهای گذشته و تأثیرات حال است، ادراک نیز باید به عنوان یک تلقّی کامل انگاشته شود که فراتر از انتزاع یا مشاهده‌ی محض است. این کار می‌تواند با انسجام و اتقان درونی کافی رخ دهد که در آن، فعالیّت تفسیر تنها نقش پشتیبانی دارد.

وجود نوعی رابطه بین گوینده و مفسّر افزون بر آن‌که مبنایی را برای تعامل فرازمانی و فرامکانی فراهم می‌کند، مسأله‌ی روشنی را نیز برای عینیّنت نتایج تفسیر ایجاد می‌نماید.

دانلود فایل صوتی از طریق بارکد

[QR size=”150×150″ link=”yes”]http://www.m-h-mokhtari.com/wp-content/uploads/2016/07/osoul-91-26.mp3[/QR]

دانلود پی دی اف از طریق بارکد

[QR size=”150×150″ link=”yes”]http://www.m-h-mokhtari.com/wp-content/uploads/2016/07/osoul-91-26.pdf[/QR]

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *