درس خارج اصول 91-92 جلسه 17

بسم الله الرحمن الرحیم

جلسه هفدهم درس خارج اصول

سیر تطورات موجود در دانش هرمنوتیک

سیر تحوّلات وتطوّرات موجود در دانش هرمنوتیک را می‌توان در سه سطح زیر جمع بندی کرد:

الف: سطح روش شناسی که اصطلاحاً به آن دوره‏ی هرمنوتیک کلاسیک می‌گویند؛

ب: سطح معرفت شناسی که از آن به دوره‏ی هرمنوتیک رمانتیک تعبیر می­شود؛

ج: سطح هستی شناسی است که از آن با عنوان هرمنوتیک فلسفی یاد می­شود.

دوره هرمنوتیک کلاسیک

سطح روش شناسی، که هرمنوتیک کلاسیک نیز نامیده می‏شود، از قرن شانزدهم آغاز می‌شود، در این قرن هرمنوتیست‏ها به دنبال تفسیر متون قدسی از کتاب انجیل و تورات بودند، البته پیدایش دانش هرمنوتیک، به دو قرن قبل از میلاد برمیگردد. یکی از اعتقادات دوره‏ی کلاسیک، این بود وقتی شخص بامتن، مواجه می‏شود با پدیده­ی ابهام در متن، برخورد می‏کند. لذا در صدد رفع ابهام از متن خواهد بود تا معنای حقیقی آن منکشف شود. به اعتقاد این دانشمندان، غرض دانش هرمنوتیک، رفع ابهام از متن است ولی کار مفسّر کنار زدن این موانع است؛ یعنی اگر شما به دنبال کشف معنای حقیقی متن ویا به عبارتی دیگر به دنبال دستیابی پیام نهایی متن هستید قطعاً باموانعی مواجه می‌شوید که باید در قدم اوّل به دنبال رفع آن‏ها باشید تا معنای اصلی متن منکشف شود. در دوره کلاسیک نوعاً دانشمندان و متفکران معتقد بودند که متن تجلّی قصد و نیّت است یا به تعبیر دیگر ترکیب این الفاظ و واژگان به­گونه‏ای است که تجلّی کننده‏ی قصد و آگاهی است به صورتی که آگاهی مقوم فردی است که ما از آن به مؤلّف تعبیر می‌کنیم.

به­عبارت دیگروقتی با متن مواجه می‌شویم در قدم اوّل به دنبال کشف معنای نهفته درمتن هستیم، امّا کسانی که در تفسیر، به قصد و نیّت مؤلّف جایگاه ممتازی می‏بخشند، بر این باورند که آگاهی و قصد به عنوان عنصری محوری، در ورای این الفاظ و واژه‌ها پنهان شده است به گونه‏ای که این آگاهی به انسان ذی شعور پیوند خورده است. ولی در هرمنوتیک فلسفی این انسان ذی شعور،نقش مفسّررا پیدا می‏کند به عبارت دیگر، در ارتباط و پیوستگیِ وثیقی که بین آگاهی و قصدیت فرد ذی شعور وجود دارد، مؤلّف جایگاهی ندارد، بلکه این مفسّر است که با ذهنیت و پیش فرض‏های خاص و با نگاه ویژه‏ای به سراغ متن می­رود و این بر خلاف نظر اندیشمندان دوره­ی کلاسیک است که در آن، قصدیت و آگاهی را به فردی ذی شعور پیوند می‏زنند که همان مؤلّف است. از این­رو بحث استقلال معناشناختی­ که در دوره‏ی فلسفی وجود دارد، در دوره‏ی کلاسیک مطرح نیست. بنابراین، در دوره‏ی کلاسیک متن را مستقل از مؤلّف نمی‏دانند، و کسی که قدرت فهم این ارتباط و رابطه را داشته باشد، پیام اصلی متن را به آسانی کشف می‏کند.

«جان­مارتین­کِلادنیوس» (۱۷۵۹ـ ۱۷۱۰م) که در الهیات مسیحی و فلسفه فردی توانا به حساب می­آمد و مشهورترین نظریه پرداز تأویل و تفسیر دوره کلاسیک بود، در سال ۱۷۴۲ کتابی تحت عنوان «درآمدی به تأویل صحیح از سخن و کتاب‏های خردمندانه» تدوین نمود که در آن شالوده‏های نظری جامع در باب تأویل و تفسیر را پی ریزی کرد و پایه اصلی هرمنوتیک کلاسیک را بنیان نهاد. وی در این کتاب به دنبال بررسی امر تأویل به این مسأله اشاره می­کند، که معنای هر اثر، تعیین قصد و نیّت سازنده آن اثر است وتاویل کشف و آشکار نمودن این معناست.

دوره‏ی هرمنوتیک رمانتیک

دورۀ­ دوم هرمنوتیک با هدایت و رهبری «شلایرماخر» شخصیت ممتاز آلمانی شکل گرفت وی در حوزه‌هایی هم­چون دین شناسی، دین پژوهی، کلام جدید، پلورالیزم و تجربه‏ی دینی حرف اوّل را در غرب می‌زد علاوه بر این در تحول و تکامل دانش هرمنوتیک هم نقش اساسی­ داشت به تعبیر «دیلتای» در زمان «شلایرماخر» کاری در عرصه­ی هرمنوتیک انجام گرفت که می­توان آن را وجه تناظر کاری دانست که ««کانت»» در عرصه­ی فلسفه انجام داد؛ زیرا انقلابی در حوزه‏ی معرفتی هرمنوتیک ایجاد کرد به­طوری که پیدایش هرمنوتیک فلسفی و دیدگاه‌ها­ی کسانی مثل «هایدگر» و «گادامر» مرهون تلاش­های فکری، هرمنوتیکی و فلسفی «شلایرماخر» است.

اساساً استفاده‌ی روشمند از ظرفیت‌های شهودی فکری، باعث پیدایش دانش نسبتاً عینی می‌شود. این امر باعث دست‌یابی ما به شکل‌های معنادار به‌وسیله‌ی مجموعه‌ای از قواعد می‌شود؛ قواعدی که برای تسهیل حصول تفسیر صحیح از عینیت فعالیت‌های انسان یا هشیاری انسان نسبت به رفتارهایش وضع شده‌اند. استفاده از این قواعد، نظریه‌ی هرمنوتیکی«بتی» را با نظریه‌ی شلایرماخر که یک متفکر الهیات پروتستان است پیوند می‌دهد. طبق افکار این متفکر، اوج هنر تفسیر را در سرچشمه‌های آن در «یونان باستان» باید جست. در آن زمان بود که ما برای نخستین بار گفت‌وگوهای مربوط به شناخت‌ زبان به عنوان رسانه‌ی جهانی انتقال دهنده‌ی مفاهیم انسانی مطرح شد و دور هرمنوتیکی به عنوان چهارچوب کلی کسب معانی به‌وسیله‌ی اجزاء آن مورد بحث قرار گرفت. فهم منابع گذشته تحت تأثیر قدمت موضوع است؛ به گونه‌ای که وظیفه‌ی هرمنوتیک را می‌توان جلوگیری از خطا در ادراک دانست.

دوره‏ی کلاسیک و توجه به متن و تمایز آن با دورۀ رمانتیک

در دوره‏ی کلاسیک دو مطلب اساسی زیر مورد توجه هرمنوتیک پژوهان بود:

الف: بعضی اوقات متن مبهم است؛

ب: تفهیم، امری طبیعی و عادی است؛ با بکار بردن قواعد و اصول می‌توانیم موانع را کنارزده و به معنا برسیم.

امّا «شلایرماخر» بر این باور بود که تفهم امری سهل و آسان نیست، بلکه کار بسیار دشوار است. زیرا انسان در مواجهه‏ی با متن، به، سوءفهم مبتلا است. وی معتقد بود سوءفهم بزرگترین مانع است، این­گونه نیست که بگوییم جمعی مبتلا هستند و جمعی مبتلا نیستند. در دوره‏ی کلاسیک گفته می­شد متنی که مبهم است، نیاز به هرمنوتیک و تفسیر دارد. امّا «شلایرماخر» در دوره‏ی رمانتیک می‌گوید هر متنی نیاز به تفسیر دارد..

«شلایرماخر» می‌گوید چه محکمات و چه متشابهات، بلکه هر چیزی که متن بر آن اطلاق شود، به تفسیر نیاز دارد. چون بشر دچار سوءفهم است. وی براساس همین اعتقاد، می‌گوید ما در دوره‏ی رمانتیک، هم نیاز به قواعد دستوری و هم نیاز به قواعد فنی داریم که بحث روانشناسی است، این دو مکمل یکدیگر هستند. بعد هم بحث عنصر حدس و شهود را مطرح می‌کند و می‌گوید اگر بتوان با سوءفهم مقابله کرد، در تفسیر متن و رسیدن به معنای متن موفق خواهیم شد.

در دوره‏ی رمانتیک، هرمنوتیک­ها به مانند دوره‏ی کلاسیک معتقد به معنای نهایی متن بودند؛ یعنی رابطه‏ای راکه بین الفاظ و واژه‌ها با مؤلّف وجود دارد قبول داشتند که از آن جمله می­توان به «شلایرماخر» اشاره کرد با این تفاوت که وی در دوره‏ی رمانتیک معتقد بود به­خاطر پیشرفت تاریخ و زمان، گاهی اوقات علاوه بر این­که به نیّت متکلم می‌رسیم، به معانی جدید دیگری نیز دست می‏یابیم که ممکن است به ذهن مؤلّف هم خطور نکرده باشد. خواننده متن دردوره‏ای زندگی می‏کند که با مؤلّف بسا چند قرن فاصله دارد از این­رو به معنایی دست پیدا می‌کند که آن روز به ذهن مؤلّف هم نمی‌رسید.

در دوره­ی رمانتیک وجوه تشابه فراوانی بین­ عناصر و قواعد هرمنوتیکی با مباحث تفسیری متون اسلامی وجود دارد، که قابل تطبیق و تحقیق است.

دیدگاه متفکران متاخر درباره متن

نوع نگاه اغلب متفکران دوره مدرن و پس از آن، نسبت به متن و معنای آن دقیقاً نقطه مقابل دیدگاهی است که از سوی صاحب نظران متقدم بیان شده است.

بنابر تعبیر «جفری هارتمن» هر متن حاوی معانی متعدد و متغیر است. از اینرو هر متنی استعاره‌ای از معنا است. پس هنگامی که مفسّر می‌کوشد تا معنای اصیل متن را به دست آورد. شکست متن آغاز می‌گردد و این همان نظریه شالوده شکنی متن است لذا او همچون «هایدگر» وجود معنای متعین در متن را انکار نموده و می‌گوید متن حاوی معنایی که به قصد مؤلّف پیوند خورده باشد، نیست بلکه شالوده شکنی بر محور گفت و گو با متن و دوباره سازی آن در دریافت معنا استوار است.

متن به شکلی بنیادین نمادین است. هر اثری که ما سرشت نمادین آن را درک و فهم می‌کنیم آن یک متن است. از این جهت است که متن به جانب زبان باز می‌گردد. متن همانند زبان دارای ساختار است لکن فاقد محور و مرکز و خالی از حدود و ثغور می‌باشد.

همان گونه که اشاره شد «دریدا» فیلسوف فرانسوی معتقد بود ما نمی­توانیم متن را به سوی چیزی جز خود آن هدایت کنیم، مثلاً به سوی مدلولی (یا واقعیتی متافیزیکی، تاریخی و غیره) هیچ چیز بیرون متن وجود ندارد، اساس این بحث «دریدا» در آثار ساختارگرایان و فرمالیست­ها آمده است. امّا بنیان فلسفی آن را باید در اندیشه «هایدگر» جست؛ «هایدگر» می­گوید که ما محصور در زبان هستیم و زبان نمی‌تواند دلالتی به واقعیت خارج از خود داشته باشد. اگر واقعیت را داده‌ای خارج از زبان بدانیم، راهی برای شناخت آن نخواهیم داشت. واقعیت جز واژه­ای درون زبان نیست و همچون هر واژه­ای دیگر توانایی خروج از محدوده زبان را ندارد آدمی درون زبان جای دارد و وابسته به آن است. هرگز نمی­تواند به خارج گام نهد و آن را از جایگاهی دیگر بنگرد. ما همواره گوهر زبان را از جایی می­بینیم که خود زبان به ما امکانش را می­دهد.

«ژاک دریدا»، ساخت شکن در راستای مفهوم بخشیدن به اینکه معنا چگونه عمل می‌کند، همه باورهایی را که به حضور معنا در کلام یا در خرد باور دارند را رد می‌کند. او همه این باورها را با عنوان متا فیزیک حضور مشخص می‌کند. او بیان می‌کند که اگر متن را از معناهای فرضی­اش، از کارکردهای معنا شناسانه عناصرش خالی کنیم، آن وقت می‌توانیم به موقعیت‌های پنهان که سازنده شالوده وبیان متن هستند دقت کنیم و به این ترتیب، زبان خالص، بیرون از معناهای تحمیلی یا آن دسته از معناها که به متن نسبت داده شده اند، جلوه می‌کنند. «دریدا» حضور چیزی بیرون از متن را نمی‌پذیرد، او تمامی معناهای تحمیلی را حذف می‌کند. او در نقد به نشانه شناسی«سو سور» نیز این بحث را مطرح می‌کند که در اینجا متافیزیک حضور در تقابل‌های دو تایی آشکار می‌شود. زبان از تفاوت‌های میان نشانه‌های زبانی تشکیل شده است. این نشانه‌ها کار دست یابی به معنا را مدام به تأخیر می‌اندازد. زیرا هر نشانه به نشانه دیگر وابسته است و نشانه دیگر به نشانه دیگر و بازی نشانه‌ها تا بی‌نهایت ادامه می‌یابد. «دریدا» برای نشان دادن تمایزی که باعث به تأخیر افتادن معنا می‌شود و در واقع ناممکن می‌کند از واژه (‌Difference)‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ استفاده می‌کند. او با این مفهوم این نکته را اثبات می‌کند که گذاره‌های سخن و متن دارای مرکز معنایی نیستند. به تأخیر افتادن معنا بیانگر این است که متن نمی‌تواند به معنایی تک برسد یا به آن محدود شود.

برخی از فیلسوفان و زبانشناسان بر این عقیده­اند که متون اعم از اینکه ادبی باشند یا تاریخی گاهی حامل پیامی معیّن و به گونه‌ای شفاف و آشکار بیان می­گردد به سخن دیگر، زبان آن صریح و روشن است. طبیعی است کشف معنا از این نوع متون بدون تفکر هرمنوتیکی سهل و آسان است. «رولان­بارت» این گونه آثار مکتوب را «متون علمی» نام گذاری کرده است. این در حالی است که برخی متون آن قدر مبهم و پیچیده­اند که دریافت معنا جز به واسطه دانش هرمنوتیک امکان پذیر نخواهد بود. ازجمله مزایای این گونه متون این است که موجب بروز و ظهور خلاقیت‌ها، تفکرات نو و سبب بارور شدن اندیشه می­گردد، ولی در متون دسته اوّل لزوماً این چنین نیست.

«هایدگر» و آغاز دوره­ی فلسفی

هرمنوتیک فلسفی با ظهور «هایدگر»شکل ‏گرفت.در این دوره سمت‌وسوی مباحث از روش شناسی، معرفت شناسی به سمت هستی شناسی گرایش پیدا می‏کند. در دوره‏ی کلاسیک همه‏ی تلاش دانشمندان عرصه­ی هرمنوتیک بر این اساس استوار بود که به معنای حقیقی به پیام مؤلّف دست پیدا کنند. دوره­ی هستی شناسی با «هایدگر» شروع و با «گادامر» به اوج تکامل خود ‏رسید ­به­گونه­ای که اگر «گادامر» نبود تمام تلاش «هایدگر» بی نتیجه می‏ماند، منتها «گادامر» شاگرد با وفای «هایدگر»، توانست طراوتی دوباره به این مباحث ببخشد و در دانش هرمنوتیک همان قواعد هستی شناسانهی «هایدگر» را به­کار بندد. «هایدگر» و «گادامر»معتقد بودند ما اصلاً کاری به پیام مؤلّف و نیّت متکلم نداریم، بلکه باید در باب فهم و ماهیت و چیستی فهم مباحث را متمرکز کرد. به عبارتی بهتر بحث بر سراین نکته بود که مفسّر، با مواجه شدن با متن،به چه چیزی دست پیدا می‏کند، یا به تعبیری دیگر، مکانیسم و فرآیند فهم بر چه اساسی استوار است. هرمنوتیست‏های این دوره، بر این باور بودند که مفسّر، وقتی با متن مواجه می‌شود، ناخودآگاه پیش فرض‌ها و پیش فهم‏های برگرفته از زمانه و فرهنگ خود، در این تفسیر مؤثّر خواهند بود؛ لذا مارتین «هایدگر» در کتاب «در راه زبان» که در سال «۱۹۵۹م»انتشار یافت هرمنوتیک را بدین گونه تعریف کرد؛ هرمنوتیک درک زبان نوشتاری انسان دیگر است.

«هایدگر» تحقیق پدیدار شناسانه­ی وجود انسانی (دازاین) را برای دست یابی به معنای هستی هرمنوتیکی می‏داند. زیرا پدیده«Phenomenon» چیزی است که خودش را در خود آشکار می‏کند.

لازم به ذکر است در حالی که مطالعه ادبیات و هنر و تفسیر الهیاتی و قانونی متون عموما مرتبط با تفسیر آثار خاص می­باشد، فلسفه بیشتر تمایل به اصول هرمنوتیکی دارد. فلاسفه به دنبال بررسی این مسأله­اند که چگونه ما جنبه‌های مختلف واقعیت را ادراک می­کنیم. آنها به دنبال چیزی هستند که می­توان آن را هرمنوتیک کلان نامید، به عنوان مثال تفسیر عالم. می­توان گفت که متون آنها تمام جهان و تاریخ آن است در حالی که سایر علوم هرمنوتیکی معمولاً به دنبال چیزی هستند که می‌توان نام هرمنوتیک خرد را بر آن گذارد، به عنوان مثال تفسیر عبارات جزئی با ماهیت زبان شناسی یا هنری. با این وجود، هر دو نوع هرمنوتیک، با هم در آمیخته اند. هرمنوتیک کلان تنها بر پایه نتائج تفصیلی به دست آمده از هرمنوتیک خرد ممکن است. به عبارت دیگر تفسیر معنای عام این دنیا، وابسته به تفسیر نگرش­های متنی و هنری فراوانی نسبت به واقعیت می­باشد، که شامل نگرش به شخص مفسّر نیز می­باشد. به علاوه باید صلاحیت هر یک از این نگرش­ها نیز مشخص گردد. حتّی زمانی که ما در تلاشهای هرمنوتیکی کلان که به دنبال تفسیر معنای عالم می­باشد، مشارکت می­کنیم، بایستی به یاد داشته باشیم که تلاش هرمنوتیکی ما هیچگاه از نقطه­ای بکر و بی‌طرفانه آغاز نخواهد شد. تمامی تلاش­های ما برای تفسیر عالم و معنی زندگی ما در آن، در حال حاضر با استفاده از برخی تفاسیر موجود از واقعیت صورت می‌پذیرد که عموماً مورد مناقشه نیز می‌باشند. هر مفسّری توسط برخی از این مدل­های تفسیری به ارث گذاشته شده، کنترل می­گردد که خود عهده دار تشکیل دیدگاه‌های ماست، که ما به وسیله این دیدگاههاست که شروع به ادراک علائم
این جهان می­نمائیم. به علاوه، به صورت طبیعی ما بدون داشتن تصویری از آنچه که در انتظار ماست، شروع به خواندن یک رمان و یا یک شعر نمی­کنیم. برخی انتظارات یا اطلاعات که در میان سنت­های هرمنوتیکی موجود ما وجود دارند، انتخاب­های ما را به سمت برخی از متون خاص هدایت می­کنند، همان­گونه که دیدگاه‌های اوّلیه ما که باعث شد که رو به مطالعه چنین آثاری بیاوریم، نیز توسط آنها شکل می­پذیرد.

هرمنوتیک فلسفی و دوره­ی انتقادی

تا سال «۱۹۷۵م» دوره‏ی طلایی هرمنوتیک فلسفی بود، از آن زمان به بعد، نقدهای بسیار جدی­ای علیه هرمنوتیک فلسفی صورت گرفت که منجر به تضعیف پایه‏های هرمنوتیک فلسفی شد، ما به این دوره، دوره‏ی انتقادی می‌گوییم؛ دوره‏ی انتقادی یعنی دوره‏ی بازگشت به همان سطح روش­شناسی و معرفت­شناسی یعنی دوره‏ی کلاسیک یا دوره‏ی رمانتیک. مثل بحث تعارض علم و دین که زمانی در غرب از جایگاه والایی برخوردار بود، به­طوری که دو قرن،به صورت جدی بر روی آن کار شد، امّا الان سه الی چهار دهه است که به دنبال تقارب علم و دین هستند.

دغدغه‏ی خود من این است که چرا هنوز اساتید ما در دانشگاه‌ها از تعارض علم و دین حرف می‏زنند. باید انتقادهایی که در باب تعارض علم و دین مطرح شده است را به همراه مباحثی که امروزه درراستای تقارب علم و دین نیز عرضه می‏شود، یکجا ارائه کنیم. حقیقت این است که در هرمنوتیک هم همین قصّه تکرار شده است.

دانلود فایل صوتی از طریق بارکد

[QR size=”150×150″ link=”yes”]http://www.m-h-mokhtari.com/wp-content/uploads/2016/07/osoul-91-17.mp3[/QR]

دانلود پی دی اف از طریق بارکد

[QR size=”150×150″ link=”yes”]http://www.m-h-mokhtari.com/wp-content/uploads/2016/07/osoul-91-17.pdf[/QR]

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *